خرید بک لینک

یک چیز نمیدانم خوب یا بد پشت پیرهنم را گرفته و می کشاند به گذشته های خیلی دور به دوران قبل از بلوغ به جایی که هنوز معنی درد توی دلم این شکل هندسی خاص را پیدا نکرده بود همین الماس هزار گوش و نوک تیز و برنده ای که انگار قورت داده باشم و تمام وجودم را از داخل زخم میکند و جز خودم کسی از انقلاب خونین درونم خبر ندارد.توی خانه مان شبها گوشه اتاقم عجوزه ای با لباسی پاره پوره و موهای ژولیده و بلند دور خودش چرخ میخورد و می رقصد آنقدر چرخ می خورد که چشمانم سیاهی برود و این بار نوبت خواب های بی سر و ته می شود .خواب هایی که همیشه کنارم ایستاده ای و هرچه سرم را می چرخانم تا نگاهت کنم صدای خورد شدن استخوان های گردنم بیشتر می شود .آنقدر که از صدای قریچ قروچ تهوع آورش بیدار می شوم .بیدار می شوم و می بینم اردیبهشت است .باد لعنتی تمام دلواپسی های نمیدانم کدام اتفاق تلخ زندگی ام را دوباره توی دلم زنده می کند .بهار نیامده باشد و دلت برای پاییز تنگ شود.؟ فاجعه ای که شاید هزار سال یک بار بیوفتد .درد مرا بی تو هیچ تسکینی جز مرگ نیست.

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 6:59

صفحه بندی