سال که تمام می شود تظاهر می کنیم که آدم دل گنده ایی هستیم .هرچه غم و اندوه بوده را یک قطره اشک می کنیم میریزیم پایین و انگار نه انگار اتفاقی افتاده. آخرین ساعات سال جوکرهای ماهری می شویم.یکی با رنگ سبز یکی با رنگ قرمز یکی با رنگ سیاه و یکی هم با رنگ زرد 1 خط لبخند گوشه لبمان را نقاشی میکنیم و خودمان به خودمان قول می دهیم دیگر آن آدمه پای ثابت قرصهای مسکن و اعصاب نباشیم و ژست گرگ باران دیده ی پیر را میگیریم که هیچ اندوهی جرات نزدیک شدن به سوراخی که در آن زندگی میکنیم را نکند ..عقربه های ساعت امشب دارند تند تند می دوند تا برسند به سال بعد..با اینکه حالم از خودم به هم می خورد و از چشمهایم خجالت می کشم"
نشستم دو سه دقیقه ایی توی آینه به چهره ی تکیده ام نگاه کردم..
و برای تمام دردهایی که بر من گذشت..
اشک ریختم و فراموششان کردم..
خط لبخندم را کشیدم ..
ژست گرگ باران دیده را هم گرفتم...
و آماده شده ام ببینم اندوه بزرگ تری هم مانده که بتواند مرا بخورد؟؟
پ ن:تولدت مبارک رفیق قدیمی(خانم سین)
پ ن: انگار که یک نفر خورشید را چیده و گذاشته باشد توی جیبش و همه جا را پر از سایه های تیره کرده باشد ..حس من به سالی که می آید دقیقا همین است..
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی