به نام خودت که غرق روشنایی ست...
سوگند به چشمهایت که دلم را به میان عاشقی و مردن دچار تردید کرد...
گواه میدهم به طعم لبانت که برایم چون شراب بود ..
گیجم میکرد ولی..
همیشه حواسم بود که تو زیباترین دختر سرزمینم هستی...
سرزمینی که از پهنای شانه ی سمت چپم شروع و در امتداد پهنای شانه ی سمت راستم به پایان می رسید..
سرزمین کوچکی که مرز و بوم آن را فقط به اندازه ی پیکر تو تراشیده بودند که ملکه اش فقط تو باشی...
و من..
هر شب..
از تخت پادشاهی خویش پایین آیم..
و ملتمسانه به تار مویت آویزان..
تا شاید اسب سپید وحشی دلت را رام کنم...
و تو هی ناز کنی" و قافیه ات را سهل به من نبازی..
که یادم بماند از دست دادنت برایم از مرگ تلخ تر است...
و من امشب..
مثل تمام شخصیت خوبهای فیلم های عاشقانه ..
قول مردانه می دهم..
که هر زخم و کبودی زیر گردنم ..
در شب آغاز زنانگی ات
از دندان های تو ..
روی پوست ضخیم و مردانه ام به جا ماند"
برایم دردی شیرین باشد..
و من
به تو
اطمینان میدهم که لیلای شعرهایم..
تنها تو باشی..
و سوگند یاد میکنم جز ناله های تو هنگام معاشقه ی مان..
تا زمان حیات و یک روز پس از مرگم
درون گوشم ..
نجوای هیچ دختری..
طنین انداز نشود...
پ ن: برای هیچکس
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی