سرزمین آفتاب..از کجایت بنویسم وقتی اولین تصویر تو در ذهن من زنی است با چادری مشکی و خاکی که سالهاست در حال مویه کردن و چنگ زدن روی صورتش است؟آدمهای سرزمین تو تمام مرزهای نومیدی و اندوه را همیشه با لبخندهایشان در کنار دکه های فلافل فروشی به سخره می گرفتند و با قلبی پر از درد که سینه هرکدامشان آبستن داغی قدیمی از روزهای آوارگی و جنگ است می خندیدند..می خندیدند که به همه ثابت کنند از رنجی که کشیده اند ملالی نیست.سرزمین آفتاب من 1 "این روزها حالش خوب نیست.هیچ نفسی نای دمیدن در نی انبان را هم ندارد .آدمهایش دوباره با خاک پیوند خورده اند.یک نفر زیر خاک و هزاران نفر با دستهای مضطرب در پی جستن آن یک نفر..زن چادر مشکی آبادان من دوباره مویه می کند و زخمهای کهنه روی صورتش را چنگ می زند .کمر صبرش شکسته و همچنان خروار خروار ماتم به دوش می کشد..او حتی در سرزمین خود تنها و غریب است..
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی