دو سه بار آمدم بنویسم دیدم نبودی.مگر می شود آدم به در خانه ایی که کسی داخلش نیست مشت بکوبد و منتظر صدای کش کش دمپایی دختری باشد که تند تند بیاید و در را باز کند و له له بزنم برای بغل کردنش با آن چادر گل گلی و صورت آرایش نکرده اش؟...مرور کردن معاشقه هایی که هرگز اتفاق نیوفتاده ذهنم را پوک تر از این نمی کند؟؟ میگویند مادرها مرحم زخم دل بچه هایشان هستند.مگر می شود بنشینم کنار مادرم از چیزهایی بگویم که دفعه ی اولش است که می شنود؟به مادرم بگویم عاشق زبان زدن و مزه کردن گردن باریکش شده ام که تلفیقی از بوی سیگار و اتکلان زنانه بود؟بگویم دوست داشتم مثل پروانه دورش پیله کنم تا هیچوقت هوس پرواز به سرش نزند و بداند که اگر بال بگشاید باید اول من را تکه تکه کند؟بگویم برایم بهترین حس دنیا وقتی بود که تار مویش را روی یقه ی پیرهنم پیدا کردم و سوزش چنگ ناخن هایش پشت کمرم برای منه مفلوک شیرین ترین درد دنیا بود؟ چه بگویم؟بگویم ده سالی می شود که به دست خودم مرده ام؟چشمهایش گرد نمی شود از این حجم وسیع کلمات گیج و مبهم؟نمی گوید دیوانه شده ام؟؟
پ ن:قول دادم که در اندیشه ی خود حبس شوم..
پ ن:1
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی