خرید بک لینک

این روزها که تمام شد قول می دهم بی خبر بیایم سر وقتت .پیرهن سفید خط داری که برای تولد پارسالم خریدی بپوشم .عطر مردانه ای روی صورت تیغ کشیده ام بزنم و با یک دست گل رز که همه اش نیمه باز است بیایم جلوی در خانه تان.دوتا سنگ ریز بردارم بکوبم به شیشه پنجره اتاقت تا پرده را کنار بزنی و چشمهایم را از بی قراری نجات دهی ..در را باز کنی و قبل اینکه حرفی بزنی بگویم , سلام عزیز دل تکه تکه شده ام ,حال آنشرلی من چطور است؟ در خانه تان را کامل برایم باز میکنی و دو قدم عقب تر می روی که همسایه های گذری نبینند چادرت افتاده و دستانت مثل صلیب برایم باز شده ..ای وای من ..برای سردردهای مزمنم چه سینه امنی داری تو لعنتی ..چقدر حرارت بدنت با این بغل کردن های ناگهانی تمام دلشوره های یخ زده ی تنم را آب می کند دختر جان ..بوی مادرها را می دهی اصلا..توی ایوان مثل همیشه می نشینم و یک بشقاب توت فرنگی قرمز درشت را زیر شیر حوض , آب می کشی. نگاهم به سفیدی مچ دستانت میوفتد و النگوهای خیسی که جیرینگ جیرینگ صدا می کند..این توت فرنگی هایی که قرار است دهانم بگذاری , و طعم نوک انگشتانت را زیر زبانم مزه مزه کنم ای کاش هیچوقت تمام نمی شد..چشمت می افتد به کبودی گردنم و لبخند می زنی..راستش را بخواهی گاز پریشب تو عاشق ترم کرد.دختری که برای تثبیت قلمرو خودش روی تن مرد رویاهایش علامت می گذارد...

دختری که همیشه بعد از دیدنش ..

عاشق ترم می کند..

پ ن:چقدر خوب است که روحم بزرگ شدن سن و کهنه شدن کالبدم را حس نمی کند .حتی,اگر خودش را به خریت هم زده باشد خوب است:-)

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: پنجشنبه 18 ارديبهشت 1399 ساعت: 4:08

صفحه بندی