هنوز هم دو نفر را که می بینم شانه به شانه هم راه می روند..
و دستانشان کیپ شده توی هم,
قلبم تیر می کشد ,
و میمیرم تا از جلوی چشمهایم دور شوند.
تماشای اتفاقیه تصویر مات آدم ها ,
از پشت شیشه های کافی شاپ های کوچک..
که بوی اسپرسو هایش..
دل آدم را می لرزاند ,
زجرکشم می کند..
توی تاکسی های عمومی ..
و نشستن روی صندلی های عقب
که بیشتر اوقات,
مجبور می شوم خودم را جمع کنم,
و بچسبانم به شیشه ..
تا دو نفر ی که کنار من سرشان روی شانه هم ولو شده ..
موذب نباشند و معادلات عشقی شان را
در گوش هم, با صدای بلندتر حل کنند, آتشم می زند..
و این مچالگی صورت من با شیشه ..
از من یک جوکر قهرمان می سازد ..
کسی که بر خلاف میل باطنی اش ..
مجبور می شود تا خود مقصد ..
خودش را به خابالودگی بزند,,
به بیخیالی..
به کر بودن ..
تا از حسادت دق نکند.
.
.
نه این که عقده ام از بی کسی باشد نه.
عزای دل وا مانده ام از نداشتن توست..
همان دوم شخص مفردی,, که هیچکس,, جای تو را,, برایم ,,
توی هیچ کافی شاپ و صندلی عقب تاکسی پر نمی کند..
پ ن:من خیلی وقت پیش تر قرنطینه شده ام..
واژه ای آشنا که فلان شاعر گفت:من در خودم زندانی ام..
پ ن:آلبرتو دیمارتزیو در کتاب گرگ و میش می گوید عشق یک حادثه است شبیه مرگ که تنها یک بار برای انسان اتفاق می افتد.اتفاقی که برای اکثر آدمها تلخ است و بی سرانجام و برای تعداد کمی از آدمها شیرین.مرگهای تلخ بسیارند و مرگهای شیرین کم...
پ ن: آلبرتو دیمارتزیو هیچگاه نویسنده نبوده و هرگز کتاب گرگ و میش در آن چنین مطلبی درج نشده ..
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی