چشمانم میخ شده به دستها و دامن گل گلی اش که پر شده بود از پوست نارنگی.مادرم را می گویم.همان پاییز های سرد که می نشست گوشه اتاق صدایم میزد میگفت آهای دخترخوشکلم بیا برایت نوبرانه آورده ام.نوبرانه های ترش و شیرینی که طعم دیگری داشت و همیشه دامنش را بوی بهشت میگرفت .آن سالها گذشته.بزرگ شده ام.مادرم هنوز هم برایم نوبرانه می آورد.کمی دستش می لرزد.نفس هایش صدای خستگی می دهد.ولی نگاه و لبخند دلبرانه اش همان است که بود .سرم را که توی دامنش میگذارم دلم میگیرد.من به اندازه تمام آن سالها تا به امروز به او بهشت بدهکارم .بهشتی که هیچوقت از من طلب نکرده.چرا؟
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی