خرید بک لینک

دست هایی که برای خداحافظی پشت شیشه های گیت فرودگاه می رقصید.

پاهایی که تندتر از همیشه رفتن را آغاز کرده بود.

و در آغوش یک پدر..

دختر کوچولویی ..

با کفشهای صورتی,

و عروسکی که آویزان دستش بود .

دلبری می کرد..

عروس و دامادی ..

که قرار گذاشته بودند ..

نوبتی سرشان را روی شانه ی هم بگذارند

و تا مقصد

برای هم

عاشقانه های فروغ را زمزمه کنند .

آدمهایی ..

که یک آینده ی بی دلهره..

با کلی سقف آرزو ..

در چشمانشان برق می زد.

آدمهایی ..

که آخرین پنج دقیقه ی زندگی شان را..

تند تند می گذراندند.

در آن پنج دقیقه ..

چه سالهای شیرینی ..

که در ذهنشان آمد و رفت..

آن پایین ,اما

مغزهای کوچک زنگ زده ای

فرمان آتش دادند.

و ناگهان

انفجاری

که از ترکش انفجار نور سالها قبل بود

پرنده ی سفید را خاکستر کرد.

و از تمام آرزوهایشان ,

تنها..

یک لنگ کفش صورتی ..

به یادگار گذاشت...

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: پنجشنبه 24 بهمن 1398 ساعت: 20:31

صفحه بندی