خرید بک لینک

یادم می آید همیشه دیر می رسیده ام.از زنگ اول های دبستان که اتوبوس می آمد و جا می ماندم وقتی هم می رسیدم نگاه لرزانم به حیاط خالی مدرسه یخ می زد و یک ناظم قد بلند که جلویم سبز می شد ..با آن کت و شلوار اتو کرده و ترکه چوبش که کف دستم را نشان کرده بود ، و اتکلان ترسناکی که وقتی بویش به دماغم می خورد تمام موهای تنم را سیخ می کرد .از همان اول اول تا همین جای زندگی ام که به تو دیر رسیدم قلب و روح و کف دستم از ترکه چوب های آدمک های دور و برم سیاه و بنفش شده.نگاهشان که می کنم برای کمتر شدن دردشان می گویم چه رنگ قشنگی دارد این عشق..بنفش سوزناکی که مثل زخم های چوب ناظم نبود تا یک هفته بعد خوب شود .می ماند بی مروت ..ماندگاری این زخم ها تاریخ انقضا ندارد خوب نمی شود کهنه می مانند و یک جاهایی از زندگی مثلا جمعه باشد یا فنجان قهوه ای را ببینی یا بوی دود ماشین های خیابان به مشامت بخورد و حواست را ببرد تا خود طهران و یا ماه به قدری بزرگ شده باشد که نتوانی چشم از دیدنش بر داری .آن موقع سر باز می کنند لعنتی ها..

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:46

صفحه بندی