خرید بک لینک

پاییز جان رفتی؟یلدای,بیچاره را آخر آذر نگاه کن وا مانده انگشت به دهان دختر کوچولوی قصه ما ,گوله گوله اشک می ریزد و باران نمی شود , به او گفته اند باید برف ببارد.می دانی برف با پاییز چقدر تضاد دارند ؟به هم نمی آیند لقمه ی هم نیستن ولی چاره ای ندارد به جای باران برف گریه می کند طفلی قانون زمستان را می داند .تعریف از خود نباشد کمی حس می کنم بزرگتر شده ام .دارم به خودم می فهمانم مجنون قصه ها همیشه نباید بدبخت باشند .در اینکه این لیلا از دل من بیرون نمی,رود شکی نیست دوست تر می دارمش حتا با اینکه میدانم شاید فرسخ ها فاصله میان منو او تا ابد بماند و هرگز مثل پاییز سال قبل این حادثه ی شیرین رخ ندهد وقتی کتف به کتف هم می ساباندیم از بس نزدیک بودیم کرک لباس هایمان گاه به هم جرقه می خورد , یکی مان مثبت بود و تکلیفش معلوم و دیگری منفی و دلش جای دیگر.تازه حکمت ترس از این رعد و برق های لعنتی را می فهمم.دو نفر به اضافه ی یک.. .ولی از اینکه آدم زبان نفهم و لجبازی هستم شاید این آرزوی بر آورده شده را تکرار کنم نه در پاییز شاید زمستان یا بهار, باقی اش دست خودم نیست دست خدا هم نیست دست خودش هم نیست دست کسی است که خبر ندارد این قصه ی چند ساله مان را چطور به یغما برد و سر و کله ی پیدا شدنش میان درد و دل های شبانه مان برای من عاقب خوبی نداشت.برای تمام آدمها مادر فقط یک نفر است حتی وقتی گوشمان را می کشد و با دو انگشت پوست بازوی مان را کبود می کند باز هم او را به مهربانترین نامادری دنیا ترجیح می دهیم این خاصیت عشق است.این که می گویم دقیقا مصداق لیلای تمام آدمهاست می زند می کشد می شکند له می کند آنقدر گوشه گیرت می کند که می روی توی قبرهای درونت برای همیشه بمیری اما هیچ نالیلای مهربان و زیبا و خوش رنگ لعاب تری نمی تواند تو را از این قبر حتی این دنده به آن دنده کند.پاییز خوبم داری می روی؟چشم به راهت بمانم؟می مانمت ...

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 11:58

صفحه بندی