دوست داشتم یک شب تاریک زمستان دستت را بگیرم برویم بام شهر روی یک تخته سنگ سخت و یخ زده بنشینیم و خودمان را توی هم آنقدر مچاله کنیم و از حرارت تن هم به هم ببخشیم تا گرم شویم.اینجور گرم شدن ها تا ابد در قلب آدم می ماند عشق من .یک لحظه خیال کن آن شب را روی تخته سنگ با چانه هایی که می لرزد و حرف میزنیم.حرف های بریده بریده و لرزانی که همه اش با لحن لبخند آمیخته شده .این بام بلند تاریک شهر ,این سرمایی که هی به صورتمان سیلی می زند و عین خیالمان نیست.این توت فرنگی های شیرین نوک زبانت که با لبانم دانه دانه می چینم و هی از خجالت سرخ می شوی و نگاه محجوبت به پایین می افتد .اینها همه اش در یک شب تاریک زمستان کاش می شد دستت را بگیرم و برویم لعنتی ...
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی