خرید بک لینک

از صبح های سرد زمستان می ترسم.از اینکه چایی دم کرده باشم و روی صندلی میز صبحانه نشسته ,تا تو از خواب بیدار شوی , غافل از اینکه این تویی که برای دیدن موهای شلخته و صورت بدون آرایش و پف کرده اش بی قراری میکنم خیلی قبل تر از دم کشیدن چایی رفته باشد و من مانده ام و خیالی باطل و زبانی سفت شده که آماده ی گفتن سلام عشق من صبح زیبایت بخیر بود.عشقی که هرچه به جای خالی اش روی تخت دست کشیدم گرم نبود و حتی تار موی مشکی, پر کلاغی, اش روی بالشت جا نمانده بود که دلم خوش باشد عاشقانه های دیشبم با او رویا نبوده و هرچه بوسیدمش, هرچه خندیده بود و هرچه از شوق داشتنش گریستم همه اش راست بود..انگار اصلا چیزی یا کسی وجود نداشته و باز برای خودم خیال بافته ام .انگار همیشه باید یکی از دو فنجان صبح های زمستانم یخ کند و من بمانم و نگاهی مغلوب به دستگیره ی دری که هیچ گاه نمی چرخد...از صبح های سرد زمستان هایم میترسم از پیرهن های نخی کلفتی که بوی زهم تنهایی میدهد.از شالگردنی که خفه ترم میکند.از آغاز شنبه هایش که وارونگی هوا و طعم تلخ مردگانی را به وضوح می توان با نوک زبان مزه مزه کرد .از صبح های سرد زمستانی که روی بالشت تار موی مشکی, پر کلاغی, به جا مانده می ترسم.تار مویی که دی إن إی آن متعلق به تو نیست...

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 0:48

صفحه بندی