جوانی ام مرا ببخش که تو را در خفگانی مرطوب و اندوهگین رها کردم و تمام لحظاتی که باید مقابل دردهای کوچک و بزرگ شانه بالا می انداختی و چایی بی خیالی ات را سر می کشیدی توی فنجانت زهر غم ریختم تا مصموم شوی و شعر بالا بیاوری ..مرا ببخش که سی و چند سالگی ام را به دار آویخته ام و از تمام خودم لاشه ای به جا مانده که تنها پاییز هر سال در آن کمی زندگی دمیده می شود و باز دوباره می میرد تا برگریزان سال بعدش..مرا ببخش که دستم لرزید و سیلی معروف خفه شو سر جایت بنشین را به دهانت کوبیدم تا مثل کودکی معلول هیچ جاده ای باب میل تو نباشد و تحت امر دستی باشی که پشت صندلی چرخ دارت خدا شده و بس.جوانی ام ، شرمنده ام، برای تمام سال هایی که تو را در انبوه خاکستری دود سیگارهایم گم کردم و سوختنت را هیچگاه ندیدم...
پاورقی: از این آدمها دیگر دودی بلند نمی شود چه برسد به عشق.این بساطی که پهن کرده ام ته تنهاییست ، هیچ دستی پشت پیراهنم را برای نرفتن نمی کشد . پس ماندنم برای چیست ؟
پاورقی :خودم را چسبیده ام که باد نبرد ،.
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی