خرید بک لینک

راستش را بخواهی قشنگترین لحظه وقتی کنارت بودم زیاد بود یکی دوتا نبود یعنی.اصلا نمی شود گفت کدامشان بهتر ولی رمانتیک ترینش وقتی بود که توی قطار مترو موقع رفتن، شقیقه ام مثل آهن ربا روی شانه ات چسبید و چشم بسته خواب دیدم تمام تنهایی ام تمام شده و هیچ غمی نمی تواند به دلخوشی هایم قالب شود .خواب دیدم تمام نوشته هایم به نزدیکترین نقطه ی انفجار رسیده و شانه ی سمت چپت خودش یک کتاب دو هزار برگی پر از شعر شده و عطر روسری ات هم این وسط دیوانه ترم می کرد و کاش قطار لعنتی هیچوقت نمی رسید .مثل کلاغ غصه ها ، ..چقدر آن موقع که داشتمت برایم کم بود .آنقدر کم که گاه و بی گاه چشم می بندم شقیقه ام را می چسبانم به دیوار اتاق زانو بغل می کنم و هی تلقین می کنم دیوار تویی و اتاقم کوپه قطار مترو شده و فقط دنبال عطر روسری ات می گردم که نیست ،اگر بود یعنی می شد تو را با این همه فاصله باز هم داشت ؟تویی که دیواری را ؟

پاورقی: این من ، چکاره ی این قصه بود؟

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 5:02

صفحه بندی