خرید بک لینک

می ترسم خواب باشم و او دست به گردنم زنجیر کرده باشد و بی خوابی اش زخم باز کند و نیمه شب زل بزند به لبهایم و برای خودش رویا ببافد و هذیان گفتنم شروع شود و اسم تو را صدا کنم..هیوا؟ هیوا؟ چه بلند شده موهایت؟ دیدی آخر شانه کردنشان قسمت من شد ؟ مگر نمی گفتی محال است؟ چرا حرف نمی زنی ؟ حرف بزن تا صدایت را ببوسم ..نگاهم کن تا سیاهی چشمهایت نسخه ای از یک قصیده ی بلند دیگر را در دلم بپیچد و آنقدر بنویسم تا به پایش پیر شوم..دامن چین دار نیلی ات را بپوش ، دستم را بگیر و مرا ببر در قلب شب ، ماه را نشانم بده تا خانه خرابم کنی دیوانه. ،.می ترسم هیوا.می ترسم یک شب تب کنم و راز تو را پیش او...این لباس سیاه زنده به گوری به تنم می آید نه ؟

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 5:02

صفحه بندی