خرید بک لینک

وقتی از عرض خیابان عبور می کردم یک کامیون سراسیمه از دور می آمد .طوری گام برداشتم که آب توی دل راننده تکان نخورد و مطمن شود اتفاق بدی نمی افتد.برای یک هزارم ثانیه پیش خودم گفتم آهای پسر جان بیا و کمی مکث کن تا تمام معادلات ز ن د گ ی ات همین جا تمام شود.کی به کی هست مگر چه می شود؟ پیش خودم گفتم بگذار کامیون همینجور بیاید و ناگهان وسط خیابان یادت بیوفتد بند کفشت باز شده ، بهانه کنی خم شوی که از نو ببندی.از نو ببندی تا بند بند زندگی ات برای همیشه پاره شود.مرگ اینجوری یک حس غم انگیز شیرین تری دارد.آدم های اطرافت دلشان بیشتر به درد می آید و اشک چشمشان دیرتر بند..روی اعلامیه ات به طور رسمی می نویسند جوان ناکام.جوانی که قبل این ناکامی اش هم ناکام بوده و کسی خبر نداشته.توی این یک هزارم ثانیه مادرم را آن طرف خیابان با همان چادر مشکی و قد بلند و صورت زرد و تکیده اش دیدم که منتظرم بود.عرض خیابان را سریع تر طی کردم تا به او برسم ببینم اصلا اینجا چه می کند چرا اینقدر مضطرب است؟ زودتر از حد تصور به آن طرف خیابان رسیدم ..کامیون رد شده بود و یادم رفت که مکث کنم و بند کفشم را از نو ببندم ..و اما مادرم.. هرچه نگاه کردم آنجا نبود..

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 20:39

صفحه بندی