شبیه یک قطعه از موسیقی هستی که همیشه روی تکرار هی پلی می شود آنقدر که پرده گوشم شروع به غر زدن می کند و می گوید لامصب تمامش کن دارم کر می شوم و چشمان زبان بسته ام هی سنگ ترازو آویزان می کند به مژه هایم و زور می زند تا کرکره اش را پایین بکشد و نمی تواند، اما دلم به هر دوشان می گوید رگ خواب این آدم لجباز دست من است هیس بگذارید توی عالم هپروت خودش باشد با همانی که دوستش دارد، همانی که بوی عطر گردنش قرار است دیوانه اش کند و چشمانی که از نزدیک ندیده و هر روز صبح که بیدار شد خیره می شود توی سیاهی اش و زیر لب می گوید راست گفته اند که مشکی رنگ عشق است حتی اگر سیاه بختم کند این بدبختی باور کن طعم خوشبختی می دهد به شرطی که یک روزی بیاید خواب نباشم، جلویش نشسته باشم و مثل گربه های بالای شهر نترسم و زل بزنم مستقیم توی چشمهایش و بگویم دوستت دارم و سرافراز برگردم به کنج تنهایی و انزوایی که دارد هر روز بیخ گلویم را مردانه تر فشار می دهد و به دلم بگویم دینم را به او عدا کردم و مثل تمام جراح های قلب که از اتاق عمل بیرون می آیند و خیلی محترمانه تیر خلاص را به پیشانی انتظار گندیده ی آدمهای تسبیح به دست پشت در می زند بگویم من نهایت تلاشم را کرده ام دلکم.همه چیز دست خداست برایش دعا کن شاید معجزه ای رخ داد و برگشت...این سبک مردن درد کمتری دارد نه؟
برچسب: معجزه,
نویسنده: حدیث خلیلی