خرید بک لینک

همیشه که همینطور نمی ماند ؟ آخرش یک روز پاهای فلج وامانده ام شفا پیدا می کند تند تند می روند سراغ آدمهایی که هرکدام از راه رسیدند خنده های درد دارشان را توی کاسه ی تنهایی ام تف کردند و زیر لب می گفتند به همین خیال باش آنقدر بنشین تا یک امامزاده بی سر و ته از نو متولد شود و بمیرد و ابله های دور و برش برایش گنبد و بارگاه بنا کنند و یک موقع که خوابی روح پر فتوحش بیاید دستت را بگیرد و روانه ی باغ خوشبختی ات کند و بگوید هرچقدر دوست داری از سیب های نرسیده ی آرزوهایت بچین و ببر آنقدر بخور تا از خوشبختی دلت باد کند و بترکی.بروم سراغ آن آدمهای دماغ گنده ی زشت جلوشان را بگیرم و بگویم آهای لعنتی ها نه امامزاده ای آمده نه از خوشبختی ترکیده ام ، این پاهای مفلوکم از تب یک خیال واهی حافظه شان را از دست داده بودند و گمان می کردن ماندن همیشه بردن است احمق ها یادشان رفته بود واژه ی رفتنی هم هست و می توانند خودشان را ببرند ایستگاه راه آهن ، چمدان خاطراتشان را زمین بگذارند و یک مشت قرص سیانور فرو کنند توی حلقومش و زیپش را ببندند که حتی نتواند رد پایت را بو بکشد و همانجا مثل کودک سر راهی رهایش کنند و با خیال راحت بروند بنشینند توی یک کوپه ی خالی مثل یک بمب خنثی شده منتظر شوند که زندگی شان تمام شود ، نه به انتظار معجزه ای ،نه رها شدن از پیله ی تنهایی و نه حسرت بوسیدن پیشانی کسی...فقط تمام شوند..

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 20:39

صفحه بندی