خرید بک لینک

این تابستان کش دار لعنتی مرا آخر می کشد ، توی تابوت می گذارد و اول مهر زنگ در خانه پاییز را می زند و بدون آنکه منتظر ندای کیه بماند تند تند راهش را می گیرد و می زند به چاک جاده .یک نامه هم سنجاق می کند روی پیرهنم با مضمون : سلام پادشاه دردهایش.شاید این را شنیده ای که آدمها بین ساعت چهار تا پنج صبح بیشتر مردنشان می گیرد .مرگش را هر شب به تاخیر انداختم و تا سپیده دم رگ خوابش را می دزدیدم و زیر پلکهایش چوب کبریت فرو. بیچاره بی خوابی امانش را بریده بود.خون بهای این آدم جن زده ی مفلوک بماند گردن تو .هم نماد خداحافظی های بی پایانی و هم از رنگ پریدگی صورتش به تو بیشتر مظنون می شوند .مال بد بیخ ریش صاحبش .تو اصلا رمانتیک ترین قاتل دنیایی .راستی دلش باران می خواست.میگفت گنجشک های احساسش تشنه اند..بهانه اش بود می دانم .من خودم دیدم از میانه دنده های سینه اش آتش زبانه می کشید .دلش سوخته بود به رو نمی آورد.مگر می شود اصلا احساس گنجشک داشته باشد ؟؟کمی برایش ببار.عصر خاکسپاری اش..این جن زده ی مفلوک را.

برچسب: پنج,صبح, نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 1:34

صفحه بندی