دلم میخواهد با هم برقصیم.میان شلوغی آدمها و دو نفره های مجهولی که دست هم را گرفته اند و معلوم نیست توی مغزشان چه می گذرد .یکی خیال کاغذ رنگی های جیب او را دارد و یکی به دیگری نرمی و کیفیت الیاف تخت خوابش را معارفه می کند تا به مراد دل جنسی اش برسد .اما میان این همه دو نفره های مجهول قصه ی منو تو با همه فرق دارد .لباس قرمز کوتاهی پوشیده ای و رنگ رژ تندی که آدم را یاد توت فرنگی می اندازد و شاید کمی آلبالو .نوک انگشت دست چپت را از بالا می گیرم و چرخ می خوری.این چرخ خوردن تو همانا و سایش دلبرانه ی موهای باز و بلندت به صورتم همان.این اتفاق خودش ضربان قلبم را تندتر می کند و آنقدر دوست داشتنی می شوی که خطر ذوق مرگی را می توانی از گشادی قرنیه چشمهایم حدس بزنی .وقتی رقصیدنمان تمام می شود یک چیز خوب دیگر شروع می شود.خسته ای و برایت صندلی می آورم و خودم روی زمین می نشینم درست روبه رویت .دست و بازوانم را حلقه میکنم دور ساق پاهایت و چانه ام را می گذارم روی دو زانوی به هم چسبیده ات .سرت را خم می کنی و پیشانی ات را می آوری جلو و می گویی خوشکل شده ام ؟لبان سردم را می گذارم روی مرز نقطه رویش مویت و می بوسم و می گویم مگر می شود تویی که دوست می دارمت را چشمم خطا کند و زبانم گستاخ شود و بگوید نه ؟ اصلا مگر می شود امشب تو را دوست تر نداشته باشم؟صندلی را پس می زنی و تو هم روی زمین می نشینی .اشاره می کنی به زانویت تا سرم توی بندر امن دامنت پهلو بگیرد .صورتت را جلو می آوری و می گویی دلم می خواهد خیلی بیشتر از همیشه نگاهت کنم...می دانی هیوا تو نه از بوی سیگار و الکل نفس های من تنفر داری و من نه از اتکلان گرم و تند و عرق بدنت بعد از آن همه رقص .چه خوب که خودمان را با همه ی آن چیزی که هستیم دوست داریم ..تنمان را نه خودمان را ..ما با همه ی دو نفره های مجهول رقص امشب فرق داریم ..می شود با هم برقصیم ؟کاش می شد...
پاورقی:من تمام سپیده دم های این تابستان لعنتی را به چشم دیده ام .مگر یک آدم را چند بار به دار می آویزند؟دلیل این مرگها نکند تو باشی؟
برچسب: برقصیم,
نویسنده: حدیث خلیلی