خرید بک لینک

مرگ هیوا...

مهم نبود بعدش چه اتفاقی رخ می دهد.همین که مطمن بودم دیگر سهم کسی نخواهد شد خیالم راحت بود..خیالم راحت بود از اینکه وقتی دلم برایش تنگ می شود می توانم سراغش بروم و سیر نگاهش کنم حتی اگر چشمهایش بسته باشد..تنش یخ زده باشد..لبهایش کبود و بی حرکت باشد..شاید سردخانه ی کوچکی که برایش ساخته ام کمی تنگ باشد اما به اندازه ی اینکه بغلش کنم و سرم را روی سینه اش بگذارم تا صدای سکوت سنگین قلبی که نمی تپد را گوش کنم برایم بَس است..او ملکه ی یخ زده ی کاخ آرزوهای من است..آرزوهایی که همان شب مثل خودش برای همیشه خاموش شد.. همان شبی که دست روی گلوش گذاشتم و آنقدر فشار دادم تا مطمن شوم جان از بدنش بیرون آمده و دیگر کسی جز من برای داشتن این هیوای مُرده پا پیش نمی گذارد و ترسی برای از دست دادنش ندارم .همان شبی که جای ناخن هایش که صورتم را می خراشید و برای زنده ماندن تقلا میکرد "به عنوان آخرین یادگاری از او برایم باقی ماند و هرزگاهی که تاول هایش کهنه می شود با سوزن ته گرد می خراشم تا رَدِ این یادگاری پُر دردش همیشه نو بماند و هیچوقت ترمیم نشود..او آرایش ملیح خیلی دوست داشت..هرشب برایش رژ گونه می زنم "خط چشم می کشم"و روی لبهایش ماتیک صورتی کم رنگ و براق ... دو سه پاف ادکلن فرانسوی زنانه هم اطراف گردن و سینه اش و یک گل رز سیاه "گوشه ی موهایش...هرشب این کار را تکرار میکنم ..هرشب..

پاورقی: صبح که از خواب بیدار می شوم بی صبران منتظر غروب آفتاب و تاریکی شبم..من از نور هم نفرت دارم

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:06

صفحه بندی