خرید بک لینک

قبل ترها زندگی در ذهن من اینطور بود که خیال میکردم وقتی صبح از خواب بیدار می شوم بروم جلوی پنجره و بگویم آخیش چه صبح دل انگیزی..بنشینم سر میز صبحانه رادیو را روشن کنم و خانم دلکش ترانه ی چو اسیر دام توام را بخواند و با لذت اُملت و نان سنگک تازه بخورم "لباس بپوشم و برم پِی کار و زندگی ام و هرکسی که توی خیابان می بینم لبخند روی لبانش نقش بسته و برای هم به نشانه احترام سر تکان می دهیم و آسمان هم شبیه هواهای بعد از باران است و با هر دم و بازدم ده سالی به عمرمان اضافه می شود..شاید این تصور برای خیلی از انسانها در جغرافیای دیگر از این کره ی خاکی یک امر عادی و پیش پا افتاده است که هر روز تکرار میکنند" ولی برای من و خیلی از ماهای دیگر دقیقا چیز دیگری رخ داده..صبح های لعنتی چشم که باز میکنیم اولِ در به دری هایمان شروع کار می شود و استرس و نگرانی از اتفاقاتی که قرار است در طی روز با آنها مواجه شویم پیرمان میکند..هی به خودمان امید الکی می دهیم و عمرمان با سرعت نور می گذرد.فقط تنها دلخوشی مان نیمه شبهاست که آن هم با قرص های آرامبخش چند ساعتی خوابمان می برد تا موقتا از این دنیای لعنتی کَنده شویم و توی عالم هپروت به صبح برسیم.به شرط اینکه همان چند ساعت خواب کابوس های تلخ و ترسناک سراغمان نیایند و خاطرمان را مکدر نکنند.این خلاصه ی کل زندگی من و خیلی از ماهای دیگر است..همینقدر سرد و بی روح ..

پاورقی: دیگر امید دادن های الکی به خودم تاثیری ندارد..شکست را نمی پذیرم اما شکسته شدنم را هم می شنوم هم می بینم..کاش ده پانزده سال دیرتر به دنیا می آمدم..این برهه از زمان بوی مرگ و تن سوخته می دهد..

هپروت...

پاورقی: چه خوب که از همان اول یاد گرفته ام به کسی تکیه نکنم و دل به حرفهای آدمها نبندم..آدمهای نصفه و نیمه ایی که می آیند و غیب می شوند می آیند و باز غیب می شوند..

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:06

صفحه بندی