خرید بک لینک

نوشتنم درد می کند .اصلا زندگی بی تو از گلویم با هیچ آبی پایین نمی رود .هیوا را می شود کشت مگر؟او هم که مرا نمی کشد ، فقط وقت دلتنگی گاه می آید زیر پلک های نیمه بازم خواب را پس می زند و می نشیند مو به مو روزهای سیاه زندگی ام را چرتکه می اندازد و آخر کار یک صورت حساب گنده از خنده های نکرده ام جلویم می گذارد و می گوید ببین این همه بدهکاری و هنوز رویت می شود با لب و لوچه آویزان مثل مادر مرده ها از صبح تا شب قیافه ات را مچاله کنی برای آدمهایی که حتی خودشان از خودشان حالشان به هم می خورد؟ نوشتنت درد می کند هان ؟ انگشت بزن توی حلقت همه اش را بالا بیاور و بلند بلند نفس بکش.مگر نمی گویی به تناسخ ایمان داری و شاید یک جای دیگر از زمان یک جور خوب کنارش روی صندلی می نشینی ؟ لباس عروسش هم به شانه ات چسبیده باشد و در گوشش بگویی آهای فلانی امشب همه را قال می گذاریم و می رویم دریای شمال؟بمیر پس لعنتی .این باقی زندگی ات را از روی پل هوایی با یک اشاره پرت کن کف خیابان و وقتی دارد جان می دهد تف کن توی صورتش تا یادش بماند که دوستش نداری و با هیچ شوکی برای احیای دوباره خر نشود و هوای بازگشت به سرش نزند..

برچسب: هوایی, نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 1:34

صفحه بندی