خرید بک لینک

گفتند بیا زندگی کن شاید کمی حالت بهتر شود...فریب خوردیم و آمدیم " هی بزرگ شدیم و گفتیم شاید این حال خوب که میگفتند چند سال دیگر است" آنقدر سنگ صبر را به سینه کوبیدیم تا شدیم خوده قبرستان..پشیمان شدیم و خواستیم برگردیم به همان حال بی حالی و سر برگرداندیم که برویم" دیدیم نه پلی مانده و نه جانی در تن آش و لاشمان..کف دستمان را باز کردیم که ببینیم فالمان اصلا چگونه بوده که پای آمدنمان این همه عجله داشت و ما هم پا به پایش آمده بودیم و خیال میکردیم شاید او چیزی می بیند که ما نمی بینیم ؟؟هرچه خیره شدیم جز دو خط 1 که تعبیرش نرسیدن محض بود ردی از خوشبختی ندیدیم.خودم که هیچ.حالمم به کنار..چگونه به این پاهای درمانده بفهمانم هرچه راه آمده ایی پی هیچ بوده و زین پس هرچه میروی پی مرگ است و آن حال خوب که برایش استخان ترکاندی دروغ؟؟

پ ن: آمده بودیم برسیم.یادشان رفت به فصل رسیدن از شاخه جدایمان کنند ..عده ایی همانجا روی شاخه خشک شدیم و خیره به پایین و عده ایی سقوط کردیم و له شدیم و خیره به بالا..

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 13:56

صفحه بندی