خرید بک لینک

هروقت آمدم خودم را به بیخیالی بزنم یک تکه سنگه از خدا بی خبر آمد خورد وسط 1 ی پنجره ی خوشبختی ام...

نشد یک بار به روی زندگی بخندم و اخم نکند و وسط ذوق زده گی ام خبر بد به گوشم نرساند..

یک بار قرار گذاشتم با دردهایم بنشینم حرف بزنم تا حالی شان کنم دست از سر بی صاحبم بر دارند.. آدمه تمام شده که دیگر زخمهای عمیق و سوزش شلاق حس نمیکند!!

عمر من که گذشت..

نه هیوا خدای خوبی برای پرستیدن بود نه شانه هایش جای امنی برای گریه هایم..

دست رد روزگار هم آنقدر محکم به سینه ام خورده که نفس کشیدن های معمولی ام را هم با درد می بلعدم و بیرون می دهم...

اینکه زنده مانده ام از سر اجبار بوده و هر ثانیه میمیرم و باز تمام می شوم..

می شود بگذاری یک بار از ته دل بخندم تا بفهمم لبخند عمیق اصلا چه طعمی دارد؟

باور کن ماه آخر پاییز رحم ندارد " بگذار فقط یک بار از ته دل بخندم...

سنگ بدبختی و بیچارگی ات را که برای شیشه ی پنجره ام نشانه گرفته ایی غلاف کن...

آدمه تمام شده که اینقدر زجر دادن ندارد...!!

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1402 ساعت: 10:31

صفحه بندی