
همش می ترسم از اینکه بیاید و تو را با خود ببرد.شده مثل لولوی کودکی هایم .لولویی که به هر چیز دل می بستم بدون آنکه حتی قیافه اش را ببینم بر می داشت و می رفت .لولوی بدی که همیشه حق تقدم با خودش بود و هیچ دلیل قانع کننده ای برای بردن هایش نداشت و وقتی می گفتیم کو و می گفتند لولو برد باید فقط سرمان را زیر می انداختیم و اخم می کردیم حتی اجازه ی چرا گفتن هم نداشتیم .کاش می شد این لولویی که تو را می خواهد ببرد سر یک میز دعوت می کردم به صرف چایی.توی چشمهایش زل می زدم و خیلی مودبانه یقه اش را می گرفتم و می گفتم آهای آقای سین نون میم واو یا هرچی که هستی اینی که داری می بری ..ببر لعنتی.زود ببر ..لانه ی ک...
ادامه مطلب