
دلم یک ژرفای تاریک و بدون تاریخ انقضا می خواهد .یک جای امن که خوابت را نمی پراند تب خال هم نمی زنی.ژرفایی شبیه حس خوب پیاده روهای خاصی که دوست داری دست کودک درونت را بگیری و تاتی تاتی کنان ببری آنجا و بگویی ببین اینجا گرگ ندارد؟خیالت راحت عزیزم کسی نیست که دلت را به دندان بگیرد و ببرد ..جایی که خوردن یک لیوان چایی داغ توی تابستان هم نمی تواند حال ادم را کله پا کند .چه برسد اگر تیر باشد و خیابان ولیعصر و چای لب سوزی که قندش تویی وقتی نشسته ای کنار من. این همه گرمی یک جا و در یک مکان روی هم می شود مگر؟چه سوختن شیرینی.. تو و چایی و تیر.. من این جهنم را با بهشت بی تو تعویض نمی کنم... ...
ادامه مطلب