جُلفا...
در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.

شب..باران..سیگار..خیابان جُلفا..صدای موسیقی اسپانیایی از دور..و چشمهایم که به نگاه دختری ارمنی قُفل شد و در لحظه عاشقش شدم ..دختری با چتری سفید و بارونی قهوه ایی و چکمه های چرمی بلند تا زیر زانو و نیم رخی زیبا که از کنارم رد شد و مسیر عطر تندی که از شانه هایش به مشامم خورد "نمی دانم بوی یاس بود "مریم بود"مینا بود..هرچه بود آنقدر گیج و گم شدم که آتش سیگارِ توی دستم " لای انگشتانم رسید و دردِ سوختنش را نفهمیدم ...او رفت و یک ساعتی زیر باران توی همان کوچه های جُلفا روی سنگ فرشهای برجسته اش قدم می زدم..چقدر حس خوبی بود عاشق شدن ..نه گرسنه شدم نه سردم بود نه خیس شدن آزارم می داد.. باید اعتراف کنم لذتِ آن یک ساعت زیر باران ماندن به تمام زندگی می ارزید...اینکه نتوانستم پا پیش بگذارم و او را به کافه ایی دعوت کنم تا کم کم رابطه مان شکل بگیرد زیاد مهم نیست..من آن حسِ عجیبِ زیر باران را دوست داشتم..کِرخ شدن پوستم به آب و آتش و سرما..حسی که اطمینان دارم تعداد زیادی از آدمهایی که در گورستان دفن شدند هرگز تجربه نکردند..
پاورقی: این اندوه پایان ندارد..
RSS
TEMP:M0ZHGAN
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی